آمار بانک ستاره شناسان آماتور ایران
تاکنون تعداد 120 ستاره شناس آماتور مشخصات خود را در بانک ستاره شناسان ایران ثبت کرده اند!آیا شما مشخصات خود را ثبت کرده اید؟
ثبت مشخصات در بانک اطلاعات ستاره شناسان آماتور ایران
| وبلاگ انوشه انصاری نخستین وبلاگی که از فضا به روز می شود |
|
|
| نگارش یافته توسط اکبر نعمتی | |
| 31 شهریور 1385 ساعت 09:22 | |
|
بالاخره من آمدم اینجا سفری طولانی اما به راستی ارزشمند، خوب اجازه بدهید از آغاز شروع کنم. روز برای ما بسیار زود در بایکنور شروع شد. در ساعت 1 بامداد به وقت بایکنور بیدار شدیم و یک صبحانه اندکی خوردیم، سپس یک دست لباس سفید بلند زیر یونیفرمهای پرواز پوشیدیم و آماده رفتن به محل پرواز شدیم. کمی دعا خواندیم و اتاقهایمان را ترک کردیم ، درهای اتاق خوابمان را امضا کردیم. این یک رسم است که آنها می گویند از زمان پرواز یوری گاگارین وجود داشته است. آنها می گفتند که خدمتکاری که روز بعد را برای تمیز کردن اتاق آمده بود شروع به پاک کردن امضا کرده بود که به سرعت این کار را متوقف کرد. حالا امضای من در کنا امضا گرگ اولسن ، سومین گردشگر فضایی و مارکوس پونتس اولین فضانورد برزیلی قرار دارد. قبل از رفتن به مادربزرگم تلفن کردم چون او به بایکنور نیامده بود. او برایم آرزوی موفقیت و بازگشتی سالم نمود. به سمت اتوبوسی که ما را به مکان پرتاب هدایت می کرد رفتیم از درب هتل کیهانوردان تا اتوبوس یک پیاده رو وجود داشت. در دو سمت پیاده رو خانواده و دوستان و خبرنگارانی که عکس و فیلم می گرفتند، بودند. در میان فلاشهای کور کننده دوربین ها من می توانستم اعضای خانواده ام را تشخیص دهم که برای پرواز من آمده بودند. آنها نیز صبح زود بیدار شده بودن تا شاهد سفر بزرگ و ماجراجویانه من باشند. مادرم گریه میکرد و بقیه هم سعی می کردند تا اشک هایشان را نشان ندهند.سوار اتوبوس شدیم و به سمت محل پرواز حرکت کردیم. در تمام این لحظات من به طرز شگفت آوری احساس آرامی داشتم. فکر می کردم صبح روز پرواز بسیار عصبی باشم اما بسیار شگفت آور بود که نه ترسی داشتم نه اضطرابی. ما به سمت ساختمانی که برای پرواز ما مهیا شده بود حرکت کردیم و به اتاقی که باید در آن لباس می پوشیدیم رفتیم ابتدا میخائیل تیورین بعد مایک و در آخر هم من. بعد از اینکه ما همه لباس پوشیدیم ما به اتاقی که در یک سمتش یک دیوار شیشه ای قرار داشت، رفتیم تا اجازه های نهایی و تست های نهایی برای نشت لباس ها انجام پذیرد . در سمت دیگر دیوار شیشه ای، مادرم، خواهرم آتوسا و همسرم حمید از قبل در اتاق بودن و ردیف جلویی نشسته بودند . پس از آن خانواده میخائیل و مایک. اتاق پر از خبرنگار بود. ما نشسته بودیم برای در صورتیکه موجی از آنها که به صورت گروهی به اتاق کوچک می آمدند تا با خانواده اعضا صحبت کنند باید صحنه را برای گروهی بعدی ترک می کردند و ما باید واقعا خنده دار در دوربین ها به نظر می آمدیم هنگامی که با چهره ها و حرکات عجیبی که از خود می ساختیم... تست نهایی نشت لباس ها انجام شد و رسما تایید شد. ما سپس هنگامی که در موج جمعیت و خبرنگاران اسکورت می شدیم به سمت اتوبوس رفتیم. ما در پای راکت ایستادیم و از نردبانی که به سوی بالابری هدایت می شد بالا رفتیم ،که به اندازه هر سه نفر ما جا داشت. ما وارد بالابر شدیم و به سمت بخش بالایی برای ورود به کپسول سایوز رفتیم. ما در میان یک چادر و سپس داخل واحد اقامت رفتیم.من نخست وارد شدم. من هنوز خیلی آرام هستم و خیلی هیجان زده... اما آرام. فکر نکنید ضربان قلبم به 100 رسیده باشد، (من معمولا ضربان قلبم 80 است) من همیشه یک لبخند دائمی بر لبانم دارم که بر صورتم خالکوبی شده است. من نشستم و کمربند را بستم. مایکل نفر بعدی بود و بعد از آن نیز میخائیل آمد و فضای کوچک خود قرار گرفتند. ما تنها 2 ساعت تا زمان پرواز خود فاصله داریم و یک سری رویه کاری وجود دارد که دوتا از آنها باید مرور شود. من مسئول سه عمل ساده هستم چرخاندن دریچه ای که بین واحد اقامت و واحد بازگشت وجود دارد. باز و بسته کردن دریچه مخزن اکسیژن در مواقع ضروری (که وظیفه بسیار مهمی است!!) و دادن فایلهای اطلاعات به دو خدمه دیگر که در کنارم قرار داشتند. خوشبختانه زیاد پیچیده نبود و من توانستم تمامی مسئولیتهایم را به نحو احسن انجام دهم. من عملیات را گام به گام برطبق داده های پرواز دنبال کردم و و وقتی که شانس نوشتن پیدا کردم چند یاداشت شخصی بر حاشیه کتابم نوشتم.. سرانجام موعد پرواز فرا رسید و شمارش معکوس آغاز شد. من و مایکل و میخائیل دستانمان را روی هم گذاشتیم و با هم گفتیم "آماده ...برای رفتن" من خدا را شکر می کردم که به من کمک کرد تا رویاهایم را تحقق ببخشم و به همه چیزی که به من داده است. از او خواستم تا قلبم را سرشار از عشقش کندو. و برای این آفرینش زیبا که ما زمین می نامیم صلح را به ارمغان آورد. 5...4...3... من آماده رفتنم 2....حمید دوستت دارم ...1.... و یک پرتاب آرام. هنگامی که پرتاب سایوز TMA 8 را می دیدم هرگز فکر نمی کردم که اینقدر آرام باشد چیزی شبیه پرواز یک هواپیما از روی زمین است نیروی گرانش شروع شد. اما بسیار ملایم بود. فکر می کنم چیزی حدود 2 یا 5/2 G به ما ضربه وارد شد. سپس دماغه آتش جدا شد. اما بسیار آرام. یک پرتو نور کپسول را پر کرده بود و قلبم را گرم می کرد و فکر میکنم از ته دل می خندیدم. و لذتی که در قلبم بود قابل وصف نیست. این یک احساس شگفت آور از آزادی است، که بر روی چهره هرکسی لبخند می آورد. من به آرامی از محل نشستنم بالا آمدم و خنده هایم را ادامه دادم. من فقط نمی توانستم باور کنم، اجازه دهید با شما صادق باشم، همه اینها هنوز برای من یک رویا است.... من محکم بسته شده بودم ، و نمی توانستم بیرون را ببینم. سرانجام وقتی به سلامت در مدار قرار گرفتیم، توانستیم کلاه های ایمنی را برداشته و کمر بندمان را باز کنیم. مایک دستکشش را در آورد و در کابین شروع به شنا کردن کرد. هنوز نمی توانستم جلوی خنده هایم را در تمامی این لحظات بگیرم ... بالاخره من توانستم بیرون را ببینم زمین را برای اولین بار از فضا... اشک از چشمانم جاری شد. نمی توانستم نفسم را نگه دارم... حتی فکر کردن در باره آن الان هم اشک را از چشمانم جاری می سازد. اینجا، این سیاره بسیار زیبایی است که با مهر و بخششی که به خود دارد به دور خود می چرخد. زیر پرتوهای گرم خورشید.... بسیار صلح آمیز... پر از زندگی... هیچ نشانی از جنگ نیست... هیچ نشانی از مرزها نیست...هیچ نشانه های از رنج نیست... فقط زیبایی خالص... آرزو می کردم هر کسی می توانست این تجربه را در قلبش احساس کند، مخصوصا کسانی که در راس دولت ها در جهان هستند. ممکن است این تجربه دیدگاه جدیدی برای کمک به ایجاد صلح در جهان به آنها بدهد. فکر می کنم برای امروز دیگر کافی باشد. در مطلب بعدی بیشتر در مورد این سفر آگاه می سازم. من گرسنه هستم برای یه مقدار غذای فضایی و در دور بعدی از بالای شما عبور خواهم کرد.... الان ما درحال عبور از بالای اقیانوس آرام هستیم و به مکزیک نزدیک می شویم... برگرفته از: وبلاگ اولین فضانورد ایرانی
|
| < بعد | قبل > |
|---|






